|
پلاک یاران بهشتی |
دیروز تو دانشگاه قم نقد رسانه وسینمای ایران با حضور نویسنده ی متبحروزیرک آقای پیام فضلی نژاد برگزار شد خیلی جالب بود تاحالا نشده بود کتابی که میخونمو نویسنده شو ازنزدیک ببینم اونم کی !فضلی نژاد...
ازبازیگرا وکارگردانامون شروع کرد وبازگو کردن افتخارات بازیگری که تمام هنرش اینه که شبیه گوگوش هست واینکه موجودات حقیری مثل....برای جوونهامون بت شدن وبه جای اقتداکردن به شهدا وبزرگان اونارو الگوی خودشون قرارمیدن البته تمام حرفهاشون رو بااسناد ومدارکی که آورده بودن زنده واسمون شرح دادن مثل مجله ی زندگی که بهرام رادان رو به عنوان اسطوره معرفی میکنه وتو مصاحبه ازش میپرسن دغدغه ی شما به عنوان یک استوره چیه؟جوابش خیلی خنده دار بود "اینه که رنگ نخ زیر یقه ی این بلوزم با رنگ نخ حاشیه ی نمیدونم کجاش سِت باشه" فضلی نزاد بیوگرافی اکثر کارگردانا هم خوب وهم بد رواز زمان انقلاب تا به حالا رو شرح داد بازهم بامستنداتی که موجود بود. چیزی که برای خودم خیلی جالب بود درمورد بهرام بیضائی که از فعالین قبل ازانقلاب بوده الان عضو فرقه ی ضالّه ی بهائیّت هست وفعال درکانون ماسون.(حالا خیلی ها ممکنه بیان به من اعتراض کنن که چرا خیلی راحت این چیزارو اینجانوشتم ولی بقول فضلی نژاد این بهرام بیضائی که شما میگین همونیه که واقعه روساخته برید فیلم "مرگ یزدگرد"ش رو هم ببینید بعد بیاید انتقاد کنید) جالبتر ازاینا اینه که مسئولین از این موضوع ازسال 80خبر داشتند الان حرف منه دانشجو اینه که آقایی که پشت میزت نشستی و پارو پات انداختی با خیال راحت چایی میخوری تو فکر دین منو امثال من رو نکردی چراباید راه رو برای این آدما باز کنی که خط فکری ودین من ملعبه ی دست اینها بشه؟؟ دکترامید روحانی هم بازیگریه که متهم به بهائیّته تمام این نکات مربوط به سینمارو فضلی نژاد تو کتاب سینما،سیاست،آزادی که در سال 79منتشر شده بیان کرده درمورد علی معلم میگفت:تمام اعتباراتش رو ازاین نظام داره اونوقت توی مجله اش هم جنس گرایی رو ترویج میده وتبلیغ میکنه درمنشور امام آمده تنها هنری مورد احترام است که ،صیقل دهنده ی اسلام ناب محمدی ودردمندو......... وهنری که مورد قبول قرآن است ونابود کننده ی هنر آمریکایی باشد. درآبان ماه سال57امام راجع به سینما فرمودند:سینماها در رژیم شاه در خدمت فساد بودند در حالی که در آینده در خدمت نظام اسلام خواهند بود. درزمان انقلاب فیلم هایی رو که مورد اخلاقی داشت حتی اجازه ی تبلیغ بهش نمیدادن امام حالا کارگردان اینجور فیلم ها که معلوم نیست تو کدوم آکادمی درس خوندن تو برنامه های زنده تلویزیونی مثل همین برنامه 7سخنرانی میکنن. الان تا یه نقد میکنی میگن سینما سرگرمیه نباید نقد کرد. شماها غلط کردین که سینما سرگرمیه ،همین سرگرمی ها باعث شده که دوست دختر ودوست پسر وصدتا مورد اخلاقی خیلی عادی تلقی بشه و... تا اعتراض میکنی وحرف از سخنان امام میزنی میگن امام شما که سینما شناس نبوده درحالی که حرف امام ،امام حرفهاست. من با نظر فضلی نژاد موافقم به نظر من سینما یکی از اساسی ترین سلاح ها ی جنگ نرم شده که رو منش و روح زندگی هامون داره تأثیر میزاره بدون اینکه مامتوجه بشیم. بقول ایشون حتی فیلم های مذهبی مون هم باید آسیب شناسی بشن و... بازیگر یکی ازهمین فیلم های مذهبی که الان خیلی هم قدیس شده واسه مردم؛ به همراه زنش یک دختر مذهبی رو وادار به رابطه ی نامشروع میکنن که در نهایت منجر به خودکشی این دختر میشه. زنِ این بازیگریکی ازاولین بانی های گسترش فرقه ی کاذب عرفانی بوده و کاراین مکار تور کردن مغزهای نخبه است. برای همین آقای بازیگر بالای 10پرونده وجود داره که درحال محاکمه است. همین گلشیفته فراهانی هم گول همین آدمها رو خورده که خود شیفته شد والان هم که بعد ازآن کلیپ یه مهره ی سوخته است براشون که تو پاریس در یک خونه ی 30متری داره زندگی میکنه. همین شاهین نجفی در ایران به جرم تجاوز وکارهای غیر اخلاقی فراری بود که رفت در کمپ آلمان وِلوُ شد؛ازهمچین آدمی کاری غیر ازاون آهنگش انتظار نمیرفت. بعد از تموم شدن حرفهای نویسنده ی جوان دانشجوهایی که سوال داشتند اومدن رو سِن ونقدها وسؤالات رو بیان کردند که من دوتاشونو که خودم بهشون نقد دارم میگم دانشجو:من شرافت گلشیفته رو به شمایی که خودتونو انقلابی میدونیدومسیر انقلاب رومشخص میکنی، ترجیح میدم چرا پشت سرشون این حرفها رو زدین؟ جواب من به این دانشجو اینه که آقایی که اسم دانشجورو یدک میکشی شما حرف از شرافت یک فاحشه میزنی؟؟ازکی تا حالا فاحشه شرافتمند شده؟بعدشم این آقای فضلی نژاد هرحرفی که زده بامدارک وسند بهمون ثابت کرده چرا وقتی اونا میشینن پشت سر منو تو امثال فضلی نژادها حرف میزنن به اونا اعتراضی نمیکنی که درحال ترسیم آینده برای تو هستند؟ آهای دانشجوها وآدمایی که مسیر انقلاب براتون دغدغه است ازاین به بعد یادتون باشه که مسیر انقلابمونو این آقاتعیین کرد مسیر روشن انقلاب ما شده شرافت گلشیفته. فضلی نژاد درجواب این دانشجو به نماهنگ محسن نامجو که علیه قرآن وائمه واسلام بوده وگلشیفته که در اکثر نماهنگها حضور داره و همراهی میکنه اشاره کرد وگفت باید به فکرعلاج سینماو موسیقی بود که خروجی آنها میشه گلشیفته وشاهین نجفی. ما نمیگیم که همه ازاول فاسد وجاسوس بودند؛اومدن بدنه ی فساد رو در سینمای ایران زدند،که گلشیفته ها ودانشجوها مون گول خوردند ودارند گول میخورند؛ماباید درمورد حرفهای امام راجع به سینمای ایران درد داشته باشیم. دانشجوی دیگه ای هم به ادبیات این نویسنده ایراد گرفتند و گفتند که شما بویی ازامام نبردی درحالیکه اگر انتهای کتاب ارتش سری روشنفکران پیام فضلی نژاد رو میخوند این حرفو نمیزد چون منشور امام رو اونجا آوردن وتمام حرفهایی ام که برای مازدند اشاره به سخنان امام بود یکی ازدانشجوهاهم ازانتهای سالن داد زد که چرا وقتی که گلشیفته تو ایران بود اعتراضی نکردی وحالا که نیست داری پشت سرش حرف میزنی؟فضلی نژاد گفت من اونموقع هم که او در ایران بود مقاله ای را بنا به اعتراض نوشتم میتونید برید وبخونید. (ازدوستانی که توی اون جمع حضور داشتند خواهش میکنم اگر جایی از نوشته هام مشکل داشت و من اشتباه متوجه شدم اشاره کنن) سایت رسمی پیام فضلی نژاد www.elaw.ir [ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 17:38 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
این روزا که همه شادنو دنیا بر وفق مراده وهمه جاجشن وسروره هی ازاین ور و اون ور پیامای خوشگل میادو احساسمونو قلقلک میده و مام سریع بدون توجه به خط سیری که داره ؛میفرستیم واسه نفربعدی بدون اینکه متوجه حیله ی زیرکانه و خیلی ظریف دشمن باشیم البته این مایی که میگم منظورم به همه نیستا... آهای آدمای باشعور بیاید حواسمونو جمع کنیم که دشمن نتونه یهویی پاتکی مون کنه یه شبه هستمونو به باد بده... یه پیامک خیلی جالب اومده بود واسه یکی ازدوستان که البته این خیلی تابلوا وبدون اون ظرافتایی که گفتم میخاد رو فکرو دیدمون تاثیر بزاره ولی خداروشکر همیشه بسیجی با بصیرتش نقشه ی دشمنان ابله رو میخونه...خداروشکر... متن پیامک این بود: من زنم ام وبه همان اندازه ازهوا سهم میبرم که ریه های تو! درد آوراست که من آزادنباشم تا تو به گناه نیافتی، قوس های بدنم بیشترازافکارم به چشم هایت میایند تأسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم برای تو بانوی ایران زمین روزت مبارک زنده یاد سیمین دانشور حالا شاید بعضی از دوستان کوته بین بیانو بگن که خوب راس گفته و حقه حرفش و... ولی آهای بانوی ایران زمینی که مخاطب این شعرش تویی؛دقت کن که این روز قبل از اینکه روز تو باشه روز ولادت ،بزرگ بانوی پاکدامنیه که زاده ی پیغمبر ماست همونی که دینو برات آورد وحرف خدارو برات متذکرشد این روز؛ روز همون بانوییه که به تو سفارش کرده حجابتو داشته باشی واسه خودت نه واسه ایمان این و اون حجاب تو تنظیم شده با نفس مردا نیست نه اشتباه نکن حجاب تو معیار ایمان تورو نشون میده این که با چه دیدی به این موضوع توجه کنی دیگه برمیگرده به فهم وشعورت.... بانوی ایران زمین بیاو آبرویی رو که خانوم فاطمه برامون به ارمغان آورده رو سفت بچسب مواظب افکارت باش حواست به دلت باشه....
[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:22 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:24 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 5:27 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
آقا دلم برات تنگ شده...
هنوز تو دلت تنگ نشده؟ آقاجون دلم هوایی شده بدجوری این روزا هرجا میرم یه ندایی از مشهدت میاد یه شکلی ازگنبدطلایی ات دلبری میکنه... آقاجون دروغ نمیگم به علی...دلم... من نمیگم دلم میگه...
چقدر بده که دلت بگیره وتنگ کسی بشه که تورو نمیخاد... قراره ازدانشگاه خادم های جنو بو ببرن مشهدالرضا منم که یه جوجه قاطی اونابودم ،کاغذو سیاه کردنو اسم منم رفت قاطیشون ولی...تانطلبه که نمیشه... رفقا همین الان یه دعای کوچولو بکنین ... دعای درحق دیگران قبوله دعاکنین شاید دلش بسوزه و... از مادرش فاطمه خواستم...اما.... [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 7:45 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
تو اتوبوس بودم کنار دوتا دخترجوون
باهم حرف میزدن وصداشون به گوشم میرسید اصلا قصد گوش کردن به حرف اونارونداشتم ولی ماشاالله انقد صداشونو بالا برده بودن که... یکی به اون یکی میگفت درس بخونم که چی بشه همون بهترکه ترک تحصیل کردم آخه به چه درد من میخوره این درسا آخرش به کجا میتونم برسم وازاین مزخرفات ایناروکه شنیدم یاد چندروزپیش افتادم که تویه همایش خانواده ی شهدای هسته ای رو دعوت کرده بودن همسر شهید علیمحمدی میگفتن:با دانشش به همه چیز رسید حتی به شهادت همه ی شهدای مابادانششون به شهادت رسیدن.اون دانش یه پل به سمت خدابود واسشون... یه چیزی که خیلی برام جالب بود این حرفش بود که "بعضی وقتا کتاباشوقایم میکردم که به خودش فشارنیاره.اون به دوچیزعلاقه داشت دوتا عشق داشت عشق به وطن وعشق به دانش اززبان دخترشونم گفتن:گاهی اوقات به پدرش میگفت "بابا من دانشجوام ولی تو به جای من درس میخونی" واقعا چرا ماباید درس بخونیم؟ چرا یه نفر دانشو واسه رسیدن به خدامیخاد یکی دیگه اونو اصلا نمیفهمه... هفته پیش تو انجمن ....راجع به کم رنگ شدن ارزشها درجامعه حرف افتاد که بچه ها میگفتن همه ماهرکاری که میکنیم واسه منافعمونه ویه مثال زدن ازشهدا که اونام بخاطرمنافعشون رفتن جنگیدن من گفتم منفعت اونا وطن وناموسشون بوده وبه خاطرخدارفتن یه آقایی گفت:۴تا بچه پاشدن رفتن جبهه اونارومجبورکرده بودن که برن منم گفتم اونا عاشق بودن که رفتن ایشونم فرمودن اونا جوگیرشده بودن که رفتن وگرنه کی حاضرمیشه جونشوازدست بده باارزشترین موجودی ومنفعت انسان جونشه پس مطمئنا اوناجوگیرشدن اعصابم داشت به هم میریخت گفتم حسین فهمیده که میدونست اگه بره زیرتانک زنده برنمیگرده پس حتما یه چیزباارزشترازجونش واسش مهم بوده ،اون عاشق خدابودووطنش بازم گفت اونم یه بچه بود بچه های توسن اونو خیلی راحت میشه جوگیر کرد وفرستاد جبهه دلم میخاست بازم جوابشوبدم ولی دبیرانجمن دید بحث داره بالا میگیره وهمهمه شده جمعش کرد دوس داشتم بگم شهدای امروزمون که آدمای عاقل وبالغی بودن چی؟ اونا که هسته روشکافتن وعاشق شدن وبه خدارسیدن چی دوس داشتم بدونم اون چیزی ازشهید مصطفی احمدی روشن میدونه دلم میخاست بودو حرفای خونواده های شهدای هسته ای رومیشنید ومیدید چشمای همسر مصطفی هنوز غم داره هنوز گرد اشک روچشماشه دوس داشتم مستند آرمیتارو میدیدکه چطوری ازروز ترور باباش حرف میزد ومیگفت بابا ی من دانشمنده حیف که نه من دانشم اونقدری هست که بتونم درموردش حرف بزنم نه فرصتشوداشتم بقول شاعر: این دوستانی که دم از جنگ می زنند / از تیرهای نخورده چرا لنگ می زنند همسفره های خلوت آن روزها ببین / این روزها چه ساده به هم انگ می زنند هر فصل از وحشت رسوا شدن هنوز / ما را به رنگ جماعتشان، رنگ می زنند یوسف به بدنامی خود اعتراف کن / کز هر طرف به پیرهنت چنگ می زنند بازی عوض شده و همان هم قطارها / از داخل قطار به ما سنگ می زنند بیهوده دل مبند بر این تخت روی آب / روزی تمام اسکله ها زنگ می زنند روزبه بمانی [ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 22:0 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
سلام به همگی
سال نوی همتون مبارک باشه ان شاالله که یه سال پرازتحولات قشنگ پیش روداشته باشید ازهمه ی دوستای عزیزی که تواین مدت به یادم بودن ممنونم وتشکر بابت اینکه نزاشتین رو وبم گردوغباربشینه وتنهاش نزاشتین. شرح سفرم: دوستانی که باهاشون درارتباطم راجع به مسائل مربوط به خودم حتماتاالان مطلع شدن پس فقط درباره ی کشورآذربایجان مینویسم. ازنظرفرهنگی روز به روز دارن به کشورای اروپایی شبیه ترمیشن وبرخلاف سابق ممکنه هرلحظه تو خیابون که راه میری یه صحنه از تاثیر غرب رو مردمشون رو ببینی والبته افسوس هم بخوری. دولت داره تمام هزینه هاشو صرف زیبایی و ساختو سازهایی میکنه که البته هزینه های کمی هم نیست ،سطح اقتصادی مردم داره به شدت سقوط میکنه کشور داره تبدیل میشه به کشوری که تو زمانهای قدیم شاهان حکومت میکردن وبه مردم به قول خودمون میگفتن رعیت،اوجا خانواده ها یا فقیرن یا پولدار دیگه از حد وسط هیچ خبری نیست. فکرشو بکنین به جای تیر چراغ برق خداتومن هزینه کردن و لوسترگذاشتن که مثلا زیبا بشه فک میکنم این هزینه ها و فشارها ی رو مردم به خاطر یرلاویژ (یه مسابقه ی بزرگ خوانندگی که هرسال تو کشور برنده برگزار میشه و پارسال آذربایجان مقام آورد)باشه. پسرا اونجا ازسربازی فراری ان یکیش پسرخاله ی خودم دلیلش ام اینه که اونجا بی قانونی بیدادمیکنه.خالم میگفت یکی ازفامیلای دور پسرشوکه فرستاده بوده سربازی بعد ازچند ماه توی بیمارستان ملاقات میکنه که اصلا نمیتونسته حرف بزنه و بعد ازمدت خیلی کمی فوت میکنه مادر اون پسر خواب بچه شومیبینه که میگه منو ازتوی قبر دربیارید وواسه اینکه بفهمن چرا روح اون پسر آروم نگرفته نبش قبرمیکنن و بعدازکالبد شکافی ... فک میکنین چی میبینن؟ شکم جسد روکه بازمیکنن به جای اندامهای حیاتی فقط کاه بوده. این قضیه شاید باورکردنش خیلی مشکل باشه ولی متاسفانه یه واقعیت تلخه. اونجا اولین کاری که با پسرای بیچاره توسربازی میکنن اینه که آبی روکه تو کمرشونه رو باسرنگ میکشن و اونا توانایی جنسی شونو ازدست میدن تمام اون اعضای بدنها و اون آب کمرها فروخته میشه به کشورهای اروپایی این بلایا سرپسرایی میاد که یا تک پسرن ویاوضع مالی خوبی ندارن ویا خونواده یدرست و حسابی ندارن که توانایی پیگیری این جریانات و شکایات رو داشته باشن. متاسفانه اونجا هم ظلم داره بیداد میکنه... برعکس سالای قبل به حجاب من خیلی گیردادن وموانع زیادی واسم درست کردن. سالهای قبل نسبت به امسال آدمای بیشتری محجبه بودن ولی افسوس که امسال خیلی کم به چشمم خورد ... یه چیز خیلی جالب که تازه امسال متوجه شدم این بود که اونجا رفتگرها خانوم ان و هیچ عکاسی هم پیدانمیشد که خانوم باشه.راجع به قضیه ی عکاسها یه پرسو جوهایی کردم که بهم گفتن اینم جرئی ازسیاسته که مانعی واسه مسلمونای محجبه است چون باید واسه پاسپورت و شناسنامه هاشون عکس بندازن بااین کار مثلا میخان بهشون فشاربیارن(تا پارسال فقط مانع تحصیلشون بودن ازاین به بعد میخان اونارو ازداشتن هویت محروم کنن...) زندگی تو همچین جامعه ای واسه کسایی که تعلقات دینی دارن واقعا سخته اونجا واسشون مث یه مرداب میمونه که هرچی دست وپامیزنن واسه بیرون اومدن بیشتر غرق میشن. تو اتوبوس که میرفتیم راننده (ایرانی بود)آهنگای خیلی خفن میزاشت که روی عروسی های امروزو سفید کرده بود،۷.۸تا جوون ازخداخواسته توی اون ۲۴ساعت مسیری که طی شد همش ایستاده بودن وسط اتوبوس ودرحال رقاصی بودن ازشانس بد روزگار صندلی من دقیقا وسط اتوبوس بود ازمرز که رد شدیم یه فروشگاه بزرگ بود که مخصوص خرید آبجو وانواع واقسام مشروبات وویسکی ها در مارکهای مختلف بودتارسیدیم اونجا همه بلا استثنا ریخت پائین خیلی صحنه ی خنده داری بود شب شده بود وهنوزم صدای آهنگای مسخره شون قطع نشده بود من همش دعا میکردم که بانداشون بترکه ولی به این نتیجه رسیدم که به دعای گربه سیاه بارون نمیاد ویسکی هاشون به بدن زدنو دوباره ریختن وسط واسه رقاصی تو دلم گفتم میمون هرچی زشتتر بازیش بیشتر ولی بعد پشیمون شدم چون غیبت بود چادرمو انداختم رو سرم که نبینمشون داشتم ازترس زهره ترک میشدم ،با گریه خوابم برد ولی صبحش داشتم ازسردرد میمردم. واقعا خجالت میکشم که بگم همه ی مسافرا ایرانی و مسلمون بودن. این بدترین رسیدن به مقصدی بود که تاحالا داشتم .زمان برگشت برعکس رفت خیلی خوب وآروم بود خدارو شکر که رسیدم واقعا باید هممون خدارو همیشه شکرکنیم که وطنمون ایرانه حالا میفهمم شهدا چرا جونشونو فدای این خاک کردن خدایا صد هزار مرتبه شکرت... [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 21:11 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
سلام داداشا وآبجی های گلم ودوستای نازنینم...
فردا راهی باکو هستم زادگاه مادرم ومتاسفانه سال تحویلم اونجام وممکنه اصلا متوجه ساعت تحویل سال نشم. رفقا ازهمتون خیلی خیلی خیلی زیاد التماس دعا دارم توروخدامنو ساعت تحویل سال یادتون نره ها واسم خیلی دعاکنید باشه؟ دعاکنید برگردم وازخاکم دورنباشم یاعلی سهی نوشت:خدارو شکر یه روز عقب افتاد این سفر [ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 19:31 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
رسیدیم کرخه تو گردانها یه خبر توپ پیچیده بود یکی از بچه های دانشگاه آزاد که رفیق بچه های خودما پیام نوری ها بوده تماس میگیره شب قبل از حرکتمونو تعریف میکنه خوابی روکه دیده بوده.گفته:خواب امام زمان (عج)رو دیدم که ایستاده بود سرکوچه ممتاز تو خیابون صفائیه(همون کوچه ای که سازمان بسیج دانشجویی توشه)ویه سری لیست تو دستش بوده که اسم گردانابوده ومیگه: گردان حضرت معصومه سوارشن گردان ثارالله سوارشن گردان امام سجاد سوار شن گردان کوثرسوارشن گردان ولی عصر سوارشن.... از دوستش اسامی گردانا رو میپرسه جواب میگیره که تازه اسم گردانا معلوم شده،گردان حضرت معصومه،گردان امام سجاد،گردان ثارالله،گردان کوثر،گردان ولی عصر. وای وقتی این موضوع به گوشم رسید موهام سیخ شد باورش خیلی سخته واسم خدامیدونه پاقدم کی بوده که به واسطه اش نظرکرده ی آقام شدیم. غروب کرخه چقدر غربت توش بودساختموناش غریب ومظلوم وپراز بغض وایستاده بودن باتمام ترکشایی که خورده بودن به حرمت سرداران بلند قامتشون محکم واستوارایستاده بودن منطقه ی گردان کمیل: راوی میگفت اولین وآخرین سالیه که اجازه ی ورود به اینجا داده میشه که نسیب شما شده. من یه پوکه ی فشنگ خالی اونجا پیداکردم خیلی ام ذوق کردم چزانه: قسمت نشد بریم فکه: میعادگاه سید مرتضی آوینی.... وای اصلا نمیتونم حسمو بنویسم،انگشتام توانایی تراوش کلماتو ندارن در مقابل این اسم. میش داغ: نزدیک فکه بود رزمایش جالبی برگزارشد که شبیه سازی جنگ بود.آخر رزمایش حنابندان بود قرارشده که هر وقت چشممون به رنگ کف دستمون افتاد یاد عهدی که با خدابستیم بیافتیم و پایبندتر باشیم دهلاویه: مشهدچمران ازهمین دوکلمه میشه همه چیوفهمید دیگه لزومی به توضیح نداره هویزه: شب توپادگان دژمستقرشدیم راهی اروند شدیم همون رودی که تو دلش پره از مرواریدای شهادت همونی که مهریه ی خانم فاطمه زهرا راهی اون شده(فراتی که به اونجامیرسه) چفیه امو رهاکردم که توآغوش اروندآروم بگیره وازسرگردانی اون طوفان دربیاد حرفاموتوگوشش زمزمه کردمو اونو پرکردم ازبدی هام از ناخالصی هام از بغضها واشکهام....راهی اش کردم درپناه اروند.... شلمچه: توراه اتوبوسمون دچارمشکل شدگفتن شاید نتونیم بریم شلمچه؛من که به عشق شلمچه راهی جنوب شده بودم بند بند وجودم داشت ازهم جدامیشد ولی اون توقف واسه حل مشکل که۵۰٪۵۰بودفرصت طلائی بودواسه کالبدشکافی اعمالم واسه زوم کردن رو اعمالی که نباید میداشتم ولی داشتم فرصتی بود واسه توبه خداروشکرتوبه مورد قبول واقع شدو... ولی یه مشل دیگه پیش اومد وازپلی که باید عبورمیکردیم واسه رسیدن به نهرخیّن ودیدارشهدای غواص ومنطقه عملیاتی کربلای۵نتونستیم رد بشیم بجز اتوبوسای گردان حضرت معصومه وگردان کوثرکه رفتن بقیه اتوبوسا ازجمله گردان امام سجاد(خودمون بودیم)افساروسمت شلمچه چرخوند. شلمچه....همونجایی که هادی قلبشو جاگذاشت هادی ها دست و پا ونگاه ولبخند زیباشونو جاگذاشتنو رفتن تا خدا رفتیمومن مشتی خاک از گلستانش چیدم.به نیابت از طرف یه دوست متبرک شدم به روضه ی حضرت علی اکبر(ع) برای قرعه کشی کربلا راوی گفت هرکسی که فرزند شهید ،خواهر یا برادر یا برادرزاده ی شهیدیا...بلند شه ویه شماره از..تا..بگه وقتی اینوگفت جیگرم آتیش گرفت داشتم میسوختم درست مث زمانی که یه خمپاره سینه ی داداش هادی و بوسه بارون کرده بود سینه ام داشت میسوخت نه بخاطر قرعه کشی که به نام من دربیاد نه...بخاطر اینکه من نمیتونستم با افتخار قامت راست کنم وبگم منم کسی ودارم من کسی ونداشتم که جیگرم سوخت... مقرشهید محمودوند: شب توپادگان حمید مستقرشدیم نزدیکای ۱:۳۰بود که بیهوش خواب شدم وحدودا۴بیدارباش بود بعدازاقامه ی نمازعشق راهی مقر شهید محمودوند شدیم ۲۱شهید تازه تفحص شده آورده بودن گمنام وبانام.یه سری هاشونو بخاطر وضعیت جسمی سالمی که داشتن بردن سردخونه اونایی ام که مونده بودن پهلوونایی بودن که مثل علی اصغر تو قنداقه پیچیده شده بودن... دیدم همه دارن چفیه هاشونو میزنن به اونا که متبرک بشه خواستم منم این کارو بکنم و چفیه ی تبرک شده تو مشهد آقام اما رضا رو اینجام متبرک کنم؛ازلابلای نی های خیزران که دورتادور شهدابسته بودن دستمو بردم داخلو چفیه مو چرخوندم که گیر کرد به یه علی اصغر وهرکاری کردم واسه بیرون کشیدنش نتونستم برش دارم... خیلی ناراحت شدم که نتونستم یه یادگاری ازاونا داشته باشم،اون چفیه ام برام خیلی مهم بود ولی حالا که بهش فکر میکنم میبینم اون یه هدیه شد ازمن به اونا الان حس قشنگی دارم هردوتا چفیه مو ازدست داده بودم یکی و خواسته واون یکی... امروز یکی دیگه خریدم که بوی یاس میده... [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 6:28 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
ترس دشمن از رنگها:
یه روز ازلباس سبز سپاه یه روز ازلباس خاکی بسیج یه روز از سرخی خون شهید یه روز ازچادر مشکی زنها یه روز ازکیک زرد نیروگاه وجمعه هم از جوهر آبی انگشت سبابه ها... [ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 0:20 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
چنین آموختیم:
هرکه در فنایش،نیست تر، دربقایش،هست تر است... نماندن،شرط ماندن است..
مادر سرورم سید شهیدان اهل قلم ، دیشب جام شیرین وصال مرتضایش رانوشید به کجا مینگری؟.... به راهی که مادر را درآغوش کشیده؟... خوشا به حالت مادر که مرتضایت به استقبالت آمده.... خدایا شکرت... ازآن مادر همچین فرزندی...که شفیعش هست.... شکرت...
[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 16:25 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
بازم خدامعجزه کرده!!!
یه کسی اومدو یه چیزی گفت ورفت ... الان که فکرشومیکنم میبینم فقط خدا بود که تواون لحظه ها پرشده بود تو وجودم یعنی من پراز خدا شده بودم... خیلی خوشحالم که حالا آرامش دارم یه بنده خدایی پیام داده بود که یه نفرسومی میگه تو با آبروی من بازی کردی درحد لالیگا منم که شاخام رسیده بود به سقف اتاق ،خونه داشت رو سرم خراب میشد الان که فکرشومیکنم میبینم که باید ازهمون اول بهش میگفتم طلا که پاکه چه منتش به خاکه... من که به خودم اطمینان دارم واسه چی باید بهش ثابت میکردم که اون کارو نکردم؟؟!!! اون شخص سوم اگه مرده بیاد جلو وثابت کنه که من این کارو کردم ازقدیم گفتن: خوبی که ازحد گذرد نادان خیال بد کند زیادی ساده ام و زیادی خوش رو.باید عوض شم یکی بهم گفت تواین دوره وزمونه گرگ زیاده توجامعه حالا میفهمم چی میگفت... یه چیزدیگه ام اون طرف بارم کرد،گفت :تولیاقت شهدارو نداری ومن تاسف میخورم واسه شهدا... الان جوابشومیدم: معیارسنجش لیاقت حرف مردم نیست اگه هست توکه توکار اثبات حقایقی بهم ثابت کن. نمیگم لیاقت دارم ،نه،اصلا ام اینطورنیست اما.... بگذریم.....این نیزبگذرد...
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 6:46 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
امروز روز مهندسه من این روزو به همه ی مهندسین عزیز وخودم تبریک میگم
به قول مهندس فاطمه بابکی(دوست جون خودم) برای مهندسین هیچ غیرممکنی وجودندارد آنان یاراهی راخواهند یافت یا راهی را خواهند ساخت.... بزن اون دس قشنگه روووووووو [ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 21:2 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
با ذوق وخوشحالی بهش گفتم میخام برم جنوب ...
همچین پاتکی ام کرد که نفهمیدم ازکجاخوردم.چقد سخته که عزیزترینت بهت بخنده به عقایدت بخنده ومسخرت کنه... به یکی دیگه ام گفتم ،با کراهت بهم گفت" اه اه چیه بابا اونجا پرازخاکه وهواشم که افتضاحه".....اصلا انگارنه انگار که یه روزی یه سری جوون به خاطر همین بشر سروتن ودست وپاشونوجاگذاشتن همونجا... خیلی دلم گرفته بیشتر بخاطر عزیزام که نمیفهمن منو....... دراین زمانه ی بی های وهوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباورخیال پرست به شب نشینی خرچنگهای مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب ونچیده می افتند به پای هرزه علفهای کال پرست هنوز زنده ام وزنده بودنم خاریست به تنگ چشمی مردم زوال پرست (چه خوب گفته محمدعلی بهمنی) [ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 18:19 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
امروز بعد ازمدتها دوری وبی خبری یکی ازدوستای دوان پیش دانشگاهیمو تواتوبوس دیدم
خیلی خوشحال بودم ازدیدارش......... دیدم ابروهاشوخیلی زنونه برداشته گفتم مبارکه توام که پریدی
ولی چرا انقد یه جوری شدی پس حلقه ات کو؟ اونم گفت هیچی باباجورنشد منم طبق معمول همیشگی گفتم زودی بگو چرا نشد که دارم ازفضولی میمیرم .ولی بعدازشنیدن حرفاش پشیمون شدم ازسماجتم وخجل شدم.... با مراقبت که کسی نشنوه گفت من ازدواج نکرده بودم سرطان گرفتم الانم درحال شیمی درمانی ام واسه همینم موهام ریخته ومجبورم مدادبکشم به ابروهام که کسی نفهمه من ابروندارم.....
[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 22:47 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
سلام
وای که چه روزی بود امروز به همراه دخترخاله ام نقشه ریختیم وازدیشب مشغول برنامه ریزی بودیم که چه جوری بزنیم بیرون از دست مامانای گلمون...... خیلی باحال بود امروز دم مردممون گرم وداغغغغغغغغغغغغغغ الهی...... هرچقد که واسه راهپیماییه ۱۹دی حسرت خوردم که نزاشتن برم واسه امروز تو پوست خودم که هیچی تو جهانم نمیگنجیدم کلی ام عکس انداختم که واستون تاجایی که امکان داشته باشه میزارم ادامه مطلب [ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 17:11 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
تقصیر من است که تو کم میایی وقتی که شوم اسیرغم میایی این جمعه وجمعه های دیگرحرف است آدم بشوم تو شنبه هم میایی.....
اللهم عجل لولیک الفرج.......... [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 13:55 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
امشب ليلاي من كو؟ امشب بي عقل و هوشم ليلا! ليلا! كجايي؟ مجنون! مجنون ! به گوشم! ليلا يادت مي آيد يك شب پرسيدي از من از درد از زخم از اشكم ، گفتم نمي فروشم ! ليلا جسمم شكسته ست با خود اما كشاندم البرزي را به دستم ، الوندي را به دوشم ليلا ليلا كجايي ؟امشب در من چه غوغاست طوفان طوفان هياهو ، دريا دريا خروشم ليلا ليلا كجايي ؟ تا دستم را بگيري چون كوهي آتش افشان ، داغم اما خموشم ليلا ليلا كجايي؟ مجنون بر خاک افتاد! مجنون مجنون كجايي ؟ ليلا ليلا به گوشم ! شعرازعلیرضاقزوه برای خانواده های صبورجانبازان شیمیایی
[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 16:22 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
مینویسم اززبان سهراب برای دل جامونده ها...
خیلی ها رفتن ورفیقاشون جاموندن مث پاسدارنسل سوم ماو... خیلی هام مث من وشایدشما فقط حس جاموندن داریم... ادامه مطلب [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 19:17 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
می گویند:"جایشان خالی است"
من نمیفهمم! مگردرنظام تکوین،جایی خالی است؟! [ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 13:23 ] [ سهیلا(آوینی) ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |